سلام به همه دوستای گلم که تویه این مدت که نبودم نگران من شده بودن...
راستشو بخواید دستم به آپ نمی رفت.
اما الان فقط اومدم به اوس محمود بگم....اوهووی عمو..توجیب مارو نزن یارانه پیش کشت.....
همه شمارو دوست دارم...
به همین زودیا سفر پدر اوس محمود(خامنه ای لعن الله) به شهر نون وکباب قم تحلیل میکنم...
سبز باشید...
چندخطی بنویس ()دو راهب و یک دختر زیبا
دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند.
لب رودخانه ، دختر زیبائی را دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت.
از آنجائی که ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمیخواست هنگام عبور لباسش آسیب ببیند ، منتظر ایستاده بود .
یکی از راهبها بدون مقدمه رفت و خانوم را سوارکولش کرد.
سپس او را از عرض رودخانه عبور داد و طرف دیگر روی قسمت خشک ساحل پائین گذاشت .
راهبها به راهشان ادامه دادند.
اما راهب دومی یک ساعت میشد که هی شکایت میکرد : ” مطمئنا این کار درستی نبود ، تو با یه خانم تماس داشتی ، نمیدونی که در حال عبادت و زیارت هستیم ؟ این عملت درست بر عکس دستورات بود ؟ “
و ادامه داد : ” تو چطور بخودت این اجازه رو دادی که بر خلاف قوانین رفتار کنی ؟ “
راهبی که خانم رو به این طرف رودخونه آورده بود ، سکوت میکرد ، اما دیگر تحملش طاق شد
و جواب داد:” من اون خانوم رو یه ساعت میشه زمین گذاشتم اما تو چرا هنوز داری اون رو تو ذهنت حمل میکنی ؟! “
همیشه سبز باشید
چندخطی بنویس ()سفارت ایران در دوبی و پیشنهاد توکل به خدا…!
معمولا هر کسی در کشوری غریب براش مشکلی پیش میاد به سفارتخانه کشور خودش مراجعه میکنه تا کاری براش انجام بدن … دوستی از دوبی ایمیلی بهم زده و جریانی رو تعریف کرده که باعث تاسفه! ایشون نوشتن چند وقت پیش یک خانواده ایرانی در حال گذر از خیابان بودن که مرد خانواده با ماشین وانتی برخورد میکنه که متاسفانه دچار ضربه مغزی و قطع نخاع از ناحیه گردن شده و بسرعت در بیمارستان شیخ رشید بستری میشه … بعد از چند تا عمل متاسفانه بهبودی حاصل نمیشه و بیمارستان از خانواده ایشون میخواد مرد حادثه دیده رو به ایران منتقل کنند! بدلیل اینکه پول این خانواده جوابگوی هزینه های بیمارستان نبوده بیمارستان از گرفتن مبلغ قابل توجهی از هزینه ها خود داری میکنه اما چون انتقال این بیمار نیازمند ویلچر و تخت مخصوص در هواپیما و همچنین امکانات پزشکی جهت تغذیه بوده همسر این اقا جهت دریافت کمک به سفارت ایران میره که متاسفانه جواب میشنوه که به خدا توکل کنید! کاری از دست ما بر نمیاد! این خانم همچنین یک وکیل ایرانی گرفته و مبلغی پول هم به ایشون پرداخت کرده تا بتونه خسارت و دیه رو از بیمه بگیره که متاسفانه وکیل هم پول رو گرفته و متواری میشه! این دوستمون ادامه میده که از طریق یک گروه خیریه امریکایی و کمک ایرانیان مقیم دوبی و به خصوص شورای بازرگانان ایران دردوبی پول لازم فراهم میشه و به این خانواده کمک میکنن! حالا سوال اینجاست که پس سفارت ایران چه غلطی میتونه بکنه در دوبی بجز پیشنهاد توکل کردن به خدا! توکل رو که خودمون میتونیم بکنیم که! به نظر من دره همچین سفارتی رو که نتونه به اتباع خودش سرویس بده باید گِل گرفت!
چندخطی بنویس ()سلام همین الان که دارم اینو براتون می نویسم این کوتوله(اوس محمود) داره در هم دروغ خورد این ملت میده..
میگه توی زندان های ما کسی به خاطر تظاهرات بازداشت نیست..
میگه ما کسی رو نکوشتیم در جریان تظاهرات بلکه منافقین و لباس شخصی ها می کشتن...
میگه تظاهرات در ایران آزاد....
محمود خان تورو خدا به همون قرآنی که آتیش زدن(که ایشاالله اسلام از بین برود)بس کن...تو بی آبروی ما ایرانی ها آبرو داریم...یا از ایران دست بردار یا بیا و جان مارو بگیر...
بیای برای نابودی این رژیم هر شب دعا کنیم...ازشما ها خواهش می کنم التماس می کنم...
سبز باشید...
چندخطی بنویس ()سلام ١ داستان واقعی دارم این بار.. از زبون خودم می نویسم ولی ربطی به من نداره...
داشتم توخیابون بایکی از دوستام راه میرفتم...بی خبر از اینکه ٢ نفر با کت و شلوار تمیز و با هیکل های ٢ سایز کوچیک تر از کرگردن چند دقیقه ای بود که دنبالمون بودن...به شاهین(جعلی)
گفتم:برنگرد ٢ نفر بد جور دنبالمونن چی کار کنیم؟؟؟
گفت:فرار؟؟؟
گفتم: احمق مطمئن باش فقط این ٢ نفر نیستن..(بعد١ ذره مکث)برو توکوچه بعدی چندتا کوچه میپیچیم تا توی ١ لحظه فرار کنیم
شاهین:ok
رفتیم توکوچه سرعتمون و بیشتر کردیم تقریبا دیگه رسما می دویدیم...تااینکه در 1 لحظه نفر هم تیپ اون 2 نفر رو جلومون دیدیم...
شاهین:ساسان گیر افتادیم دیگه
من:ببند 1 لحظه ببینم چه کار میـــــ...
حرفم تموم نشده بود که دیدم2 نفر دستامو گرفتن و 1 نفر مثل1برج از نوع زهر مار جلوم وایستاده.
مچمو بالا اورد و گفت:این چیه بستی؟؟؟
من:دستمال گردن...خب معلوم دیگه دست بند دیگه
مامور:چرا سبز؟؟؟
من:(با پوزخند)رنگ دیگه ای نداشتـــــ
همین و که گفتم 1 فقره مشت روانه شکمم شد....این شد جرقه برای بقیه مامورا که شروع کنن به زدن ما...
تاجای که می شد زدن مون...بعد1کتک مفصل داشتن مارو می بردن که 1 صدای داد زن:هی....... ماهم هستیم....
برگشتم باچشم نیم سالمم نگاه کردم دیدم...10 یا15جوان با انواع صلاح سرد(چوب ،میله،زنجیر و هرچیز قابل حمل)آرایش جنگ گرفتن...جالب اون دخترای بودم که بین شون بودن...با صدای الله اکبر از بینشون به سمت ما دویدن...با مامورا درگیر شدن بعد چند ثانیه مامورا پا به فرار گذاشتن.....بعدش مارو بلند کردن وپرسیدن:خویید؟ جواب دادم:مرسی...همین که گفتم صدای الله اکبرشون بالاگرفت همه دستا بالا رفتو دیدم که دور دست همه 1 دست بند....دست بند سبزی که روش نوشته شده بود...
ما بیشماریم.....
چندخطی بنویس ()وای بر من....با تمدن مابازی می کنند ای آدما مسلمان بی....
(چفیه شیطان بر گردن کوروش بزرگ)
تا چند روز خواهم گریست..
چندخطی بنویس ()سلام
حتما شنیدیدکه آف محمود جون(
)
رفته نیویورک نابود کنه یه تنه که نشد...
رفت پروژه هاله نور٢ رو عملی کنه که نشد...
رفت حق مردم غزه رو بگیر بهش ندادن...
رفت که ١١ سبتمبر رو تکلیفشو روشن کن بهش گفتن تورو سن نن...
رفت نمایینده هارو از رو صندلیا بلند کنه که تونست...
رفت آبرو ایران و ایرانی رو ببره که برد...
رفت .... ای بابا محمد جون مال بد بیخ ریش صاحبشه برگردی بهتر...
اینجا حداقل هستن کسای که تورو با دروغات قبول دارن....
همیشه سبز باشید....
چندخطی بنویس ()حتما این متن رو تا آخر بخونید...... خواهشا
یکی از سناتورهای معروف ، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.
روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد. «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»
سناتور گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»
سن پیتر گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»
سناتور گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»
سن پیتر گفت «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور»
و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.
در آسانسور که باز شد، سناتور با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد وشب لذت بخشی داشتند..
به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت، گرچه به خوبی روز اول نبود.
بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟
سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»
بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»
شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز انتخابات بود...
امروز دیگر تو رای دادهای»
چندخطی بنویس ()